WoNdErLaNd دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: 12:1 :: نويسنده : romina
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید! نظرات شما عزیزان:
زن و شوهر خوشبختی بودند که سالها با هم شاد زندگی کرده بودند تو جشن سالگرد ازدواجشون تو یه رستوران زمانی که هر دو 62 سالشون بود یه پری مهربون اومد و گفت چون شما زوج خوشبختی هستین و همیشه با هم مهربون بودین من می تونم یه آرزوی هر کدومتون رو برآورده منم: زن با خوشحالی گفت من آرزو دارم با شوهرم یه سفر به دور دنیا برم و پری پذیرفت. حالا نوبت مرد بود که آرزو کنه اون یه کم فکر کرد بعد رو به همسرش کرد و گفت عزیزم واقعا متاسفم اما این فرصت فقط یه بار پیش می یاد و بعد رو به پری گفت آرزو می کنم یه زن داشته باشم که 30 سال از من جوون تر باشه! پری با تاسف نگاهی به مرد انداخت اما چاره ای نبود آرزو آرزو بود باید برآورده می شد و
. . مرد 92 ساله شد. ![]()
پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |